ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

آخرین پنجشنبه سال

1391/12/26 19:42
145 بازدید
اشتراک گذاری

دلم خیلی خیلی خیلی گرفته بود و هرچقدر هم خودم  رو به الکی خوشی می زدم فایده نداشت. از صبح که چشمام رو باز کرده بودم بغض بدجوری راه گلوم رو بسته بود.

دو هفته ای میشد که به حمید سر نزده بودم و حتی امروز که من باید باید باید سر خاک می بدم، من نبودم.

از قبل قرار شده بود دوشببه بریم قم و برای تعطیلات اونجا بمونیم. به خاطر یه سری از کارها اصلا نمیشد شنبه و یکشنبه رو نادیده گرفت.

از هفته قبل قرار گذاشته بودیم پنجشنبه ناهار بریم اسفندیار. اما اصلا دل و دماغش رو نداشتم اما به خاطر بابایی و عمه جون نه نیاوردم.

خودم تهران بودم اما دلم بدجوری یه جای دیگه بود و اشکای گاه و بیگاه بی خیال ما نمی شد. اما طبق معمول با اشکا سبک نمی شدم و دلم می خواست بشینم یه دل سیر کریه ی با صدا بکنم. گریه ای که خودم صدای هق هقم رو بشنوم، اما طبق همیشه...

ظهر رفتیم خونه عمع زهرا و شما برای اولین بار از خونه عمه جون بازدید کردی و البته اونجا یه عالمه چیزای جدید برای فضولی داشت. برای ناهار هم رفتیم اسفندیار. این دفعه خیلی خوب بود و بر خلاف هفته قبل شما اصلا گریه نکردی. البته ماهم یه جای خنک نشسته بودیم که شما از گرما کلافه نشی.

دل من هنوز بدجوری گرفته بود و اصلا خیال باز شدن نداشت. به عمه جون مسیج دادم که من خیلی دلتنگم و حالم گرفته است و خوب عمه جون مهربونت که برام از خواهر عزیزتر از کارش زد و اومد خونمون. بابایی مهربون شب  هم ما رو برد بهارستان و یه یه ساعتی میون دست فروشا و حال هوای عید قدم زدیم.عیدی که امسال هیچ خبری از اون تو خونه ما نخواهد بود.

 

                              

 

 

                                  

الهی بگردم که شما اصلا نمی تونستی از اون غذاهای خوشمزه بخوری. البته بابایی زیز زیری یه کوچولو جوجه بهتون داد. 


 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)